شهرگندمــــ : ای شبیه خورشید روزها از پی هم میگذرند، جمعه ها می آیند. آدمها منتظرند، صبحها همه در خواب عمیقند و باز منتظرند. انتظارم عبث است، چون که هر کس ز خودش بی خبر است، از خدا بی خبر است، از رسولش هم من همچنان بی خبرم. پس چرا منتظرم. از چه رو بی […]

شهرگندمــــ :

ای شبیه خورشید

index

روزها از پی هم میگذرند، جمعه ها می آیند. آدمها منتظرند، صبحها همه در خواب عمیقند و باز منتظرند. انتظارم عبث است، چون که هر کس ز خودش بی خبر است، از خدا بی خبر است، از رسولش هم من همچنان بی خبرم. پس چرا منتظرم. از چه رو بی خبرم. به خودم می نگرم به تمام روزها و به آن افسوس ها که چرا همچنان بی خبرم. زندگی در گذر است، جمعه ها دلگیرند، آدمها همچنان درگیرند، پس چرا منتظر می مانند، هیچ کس فکر هیچ کس نیست، فکر آن صاحب این خانه کیست؟ روزها همچنان دلگیرند، آدمها خودشان با خودشان درگیرند. صاحب این خانه همچنان می نگرد، منتظر می ماند، چه کسی می خواند؟ هر کسی فکر خود است، همه در فکر زمین، خانه و فرزندیم، همه در عشق همین زندگی می خندیم. فکر فردا نیستیم، فکر بودن هستیم، غافل از هم هستیم. ای شبیه خورشید، جمعه ها دلگیرند، روزهای بعد آن، عجیب غمگینند. روز جمعه روز خوب آن حضورت آن ظهورت می شود. این زمین در جمعه ها بهر تو مجنون شود. این زمین دیوانه و مجنون توست، روی خود را ای امین بر روی این مجنون مگیر. جمعه ها در آخرین ساعت خود، غمسرای مردمان خوب توست. در غروب جمعه ها دسته هایی از کبوترها به دنبال تواند. هر عقابی، هر کلاغی، هر سلیمی جمعه ها با هر زبانی فکر دیدار تواند. بلبلان بابت تو جمعه ها بیشتر می خوانند، گنجشک ها هم بابت تو جمعه ها بی تابند.

ای شبیه خورشید، این زمین دیوانه و مجنون توست، روی خود را ای امین بر روی این مجنون مگیر.

یادداشت : دکتر مهدی دهمرده

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه