تاریخ : پنج شنبه, ۱۴ مهر , ۱۴۰۱ Thursday, 6 October , 2022

مسابقه : با توجه به تصویر دریاچه هامون داستان بنویسید+ جایزه نفیس

  • کد خبر : 25231
  • ۱۴ تیر ۱۳۹۴ - ۲۳:۱۶
مسابقه : با توجه به تصویر دریاچه هامون داستان بنویسید+ جایزه نفیس

گندمــ پرس : دو تصویر زیر توسط رسول عباسی و در دو بازه زمانی مختلف گرفته شده است , در تصویر بالا شخص در سن کودکی رو به دریاچه پرآب هامون نشسته و زیباییهای آن را نگاه می کند و در تصویر پایین , فرد در حالی که در سن جوانی بسر می برد , […]

گندمــ پرس : دو تصویر زیر توسط رسول عباسی و در دو بازه زمانی مختلف گرفته شده است , در تصویر بالا شخص در سن کودکی رو به دریاچه پرآب هامون نشسته و زیباییهای آن را نگاه می کند و در تصویر پایین , فرد در حالی که در سن جوانی بسر می برد , ( برای مثال تصور نویسنده باید براین باشد که 20 سال از تصویر اول گذشته است ) در همان مکان نشسته و نابودی هامون را مشاهده می کند.

تصاویر خود گویای همه چیز است , اما به جهت اینکه در حوزه  داستان نویسی نیز تحرکی در مطالب مربوط به سیستان ایجاد شود , از عزیزان و فعالین این حوزه دعوت می شود با توجه به این دو تصویر داستانی کوتاه درخصوص سرنوشت سیستان و سیستانی نوشته و با مشخصات خود برای ما ارسال نمایند.

نکات کلیدی و مورد نظر در  داستان عبارتند از :

پرآبی و سفره باز هامون , بی توجهی به سیستان , هامون و سیستانی و نابودی هامون , سرنوشت هامونیان , سیستان امروز

درنهایت با نظر اساتید فن به بهترین داستان جایزه ای نفیس اهداءـ خواهد شد.

 

IMG-20150626-WA0015

 

 

لینک کوتاه : http://gandomkhabar.ir/?p=25231

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 12در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۱۲
  1. هامون وقتی به دنیا آمد , هامون هم جان داشت و تا ایام کودکی را میگذراند پرآبی هامون را هر روز به نظاره می نشست , هامون هر روز بزرگ می شد و درمقابل هامون بزرگ سیستان هر روز کوچکتر.
    رسید به ایام نوجوانی و هامون برای ادامه تحصیل به شهر رفت , به دانشگاه در شهری دیگر رفت و ادامه تحصیل داد و پس از نزدیک به 20 سال بازگشت تا هامون را به نظاره بنشیند , گرچه باور کردنی نبود اماهامون سیستان نفس های آخرش را می کشید و هامون هم ناباورانه در سکوتی که سنگین به فرداها و مهاجرت از سیستان فکر می کرد

  2. به نام خدایی که صداست و من سکونم صعود است و من سقوطم راز است و من نیازم وخدایی که تمام افرینشش شعر است …………
    من ساحل نشینم ساحلنشین &عشق& همون عشق بچگی & میدونی چه حسی داشت دریاچه هامون دیدنی بود رنگ دریاچه هامون رنگ عشق میداد رنگ ارزوها رنگ خیال .ساحل هامون جای رد پاهام &قشنگه&دریاچه هامون دریاچه قصه هاست دیاچه ای دوطرفه هم من هم او… من بر صندلی قدرت نشسته بودم و وخالی از دلتنگی اما حالا نشسته برهمان صندلی &ولی پر از دلتنگی …آنقدردلم تنگ میشود برای خودم برای زیبایی های هامون& برای عشق کودکانه برای جای رده پاهام روی ساحل ارزوهای کودکانه وعشق و عشق و عشق & من خالی از عشقم دوباره مرا عاشق کنید ……….!!!!!!

  3. آرزوی کودکی
    خدایا آرزویم را پس می گیرم…
    چه آرزوی اشتباهی بود،که مانند هامون بزرگ شوم…نمی دانستم بزرگ شدن من به معنای کوچک شدن هامون است…خدایا می شود دیگر بزرگ نشوم…می ترسم هامون بمیرد…

  4. هامون رفیق بچگی هام دلش پر آب بود. دل من پر بود از امید.
    الان هامون ته دلش هیچی نیست، ته دل منم هری ریخت. امید شده جنس بنجل کارخونه سیاست. طفلک هامون من حتی حسرت وافسوس هم توی دلش نیست هامون دلش خیلی بزرگه.

  5. گرم بازی کودکانه خود،چتر در دستم تا مبادا باران نا به هنگام بر سرم فرود آید و خیس کند لباس های تازه ام را.نجوای باد بهار را میشنوم…بازی کن و جسور باش و لذت ببر.دور دستها را می نگرم،فقط آبی اب را میبینم.در دلم میگویم : می رسد روزگاری که این آب دیگر نباشد؟!…به افکار کودکانه ام قاه قاه می خندم…چه افکار کودکانه ای…عیبی ندارد،من هنوز کودکم،یک کودک شاد سیستانی…کودکی با آرزوهای بلند.شاید هنگامی که بزرگ شدم همچون پدر و پدر بزرگم با قایقی قرمز بزنم به دل دریاچه پر آب…تا صید کنم ماهی های عمق گرفته در ته دریاچه را.شاید بتوانم از قلب ماهی شاد دریاچه بدست آورم مروارید خوشبختی را.
    می نشینم بر روی تکه ای از آهن سرد،پاهای کودکی ام خسته شده و نفس های زندگی ام به شماره افتاده.باز چشم میدوزم به بیکران آبی اب،چه دلنشین است قدمهای باد که آهسته بر میدارد بر دل هامون،شاید هامون خواب است و باد نگران بیدار شدنش،هامونم چه آرام خوابیده و با نوازش دست نسیم بر صورتش آرامش اش افزون می شود.موجهایی کوچک که صورت خورشید را در سفره باز هامون بر هم میزند.
    آهای باد…آهسته بران…تا بتوانم نقش زنم صورت زیبای آفتاب را بر بوم هامون ،او نیز هوادار هامون است،ببین چه آرام می تابد.
    کفشهای زندگی ام پاهای کودکی ام را می زند،نگاهم به زندگی خشک میشود…چه زود دیر میشود.سر بلند می کنم ،قایقی میبینم دل خسته…که به گل و لای هامون نشسته،قایقی که ناجوانمردانه دریدند قلب آینده اش را.همه چیز تغییر کرده.هامون را چه شده؟!چرا صدای خنده های کودکی ام در باد نمی پیچد؟!چرا تا بیکران آبی را نمیبینم؟!چشمانم…نکند چشمانم خسته دیدن شدن؟!
    چشمانم را میبندم تا شاید با باز کردنشان بیدار شوم از کابوس خشکسالی…آرام آرام و با ترس وصف ناشدنی می گشایم دیدگانم را…وای خدای من…هامون چرا اینگونه است؟!آرزوهای کودکی ام به کدامین بیکران آبی سر کشیده؟صورت هامونم چرا اینگونه سرخ است؟!
    آهای باد…کجایی؟!بیا و دوبارقصه آبی دریاچه را در گوش هامون زمزمه کن.شاید برخیزد و به خود آید…او رنگ ظهور زرتشت است.باید بیدار شود…باید پر آب شود…
    به دوردستها می نگرم ،فقط خاک خاک خاک…نگاهم به روشنای آفتاب می افتد،:آهای خورشید تابنده،نتاب…بگذار صورت زیبایت در دل هامون نمایان شود…نتاب…هامونم از دست رفت.

    امضا
    صور خیال

  6. امام باقرعلیه‌السلام فرمود:خداوند سیراب نمودن تشنگان را دوست دارد
    و هر کس حتی حیوانی را سیراب کند خداوند در قیامت که سایه‌ای وجود
    ندارد او را زیر سایه‌ی عرش خود قرار می‌دهد

  7. هامون من امروزتوراچگونه نظاره کنم که رمقی درجان نداری دیگربنده نوازی نمی کنی دیگراز موج های خروشانت خبری نیست دیگرازآن تلالو مرواریدگونه صحبگاهت خبری نیست دیگری ازنغمه های چکاوکی پرندگانت خبری نیست قایق هایت همه درخشکی پهلو گرفته اند.هامون من نمی دانم چگونه باتودرددل کنم که توهم آرام بگیرومن هم به آرامشی درکنارتوبرسم، شرمنده ام هامون من که کاری از دست من برای توبرنمی آید تنها فضایی که می توانم قدمی برایتو بردام فضایست که مجازی می خوانن خیلی دورتر از دنیاواقعی شاید گره از کارتوبازشود ولی افسوس که گوش شنوایی نمانده است خدای من وتو مگر گره گشای غریبی مان باشدچشم هایم دیگر توان دیدن خشکیدنت راندارد

  8. یکی بود

    می دونیم چی بود ؛ یه دریا ، یه نیزار ، یه دل شاد ، یه شکم سیر ، یه هامون پر از گله ی گاو ….

    اما حالا چی

    هیچی ….. هیچی یعنی یه صفر بزرگ 0

  9. سلام…نیشگون محکم
    کاش باز هم کودک بودم وباز میگشتم در زمانی که سیستان بهشتی بود برایم ان لحظه ها همیشه اسرار میکردم به آقابزرگم که من را به دریاچه که برایم همانند دریا بود و سر زمین های کشاورزی ببرد وقتی درخواست من رو قبول میکرد انگار وعده بهشت را به من داده اند تمام فکرم دیدن برقی که رو اب می افتاد بود و بعد رفتن به روستای پدری وخوردن غذا با دوغی محلی…بعد ان هم رفتن سر زمین و جمع کردن بنگارک چون زیبا بود برایم هدیه ای از خداوند بود؛از بوی خوشش که اصلا دلم نمیامد که بخورمش…در ان زمان اصلا به فکرم نمیرسید که بعد گذر زمان به جای پیشرفت منطقه شاهد…خشک شدن نور دریاچه…خالی شد سکنه روستا پدریم …رنج اقابزرگم از بیماری تنفسی باشم هرچه میگذرد سوزش زخم بیشتر میشود ولی باز به خاطرات کودکیم باز می گردم امیدم زنده میشود وبه من نوید می دهد که سرزمین پدریم را بسازم و ان راترک نکنم…چون میخواهم خاطرات خود را برای فرزندانم زنده کنم…

  10. سلام…نیشگون محکم
    کاش باز هم کودک بودم وباز میگشتم در زمانی که سیستان بهشتی بود برایم ان لحظه ها همیشه اسرار میکردم به آقابزرگم که من را به دریاچه که برایم همانند دریا بود و سر زمین های کشاورزی ببرد وقتی درخواست من رو قبول میکرد انگار وعده بهشت را به من داده اند تمام فکرم دیدن برقی که رو اب می افتاد بود و بعد رفتن به روستای پدری وخوردن غذا با دوغی محلی…بعد ان هم رفتن سر زمین و جمع کردن بنگارک چون زیبا بود برایم هدیه ای از خداوند بود؛از بوی خوشش که اصلا دلم نمیامد که بخورمش…در ان زمان اصلا به فکرم نمیرسید که بعد گذر زمان به جای پیشرفت منطقه شاهد…خشک شدن نور دریاچه…خالی شد سکنه روستا پدریم …رنج اقابزرگم از بیماری تنفسی باشم هرچه میگذرد سوزش زخم بیشتر میشود ولی باز به خاطرات کودکیم باز می گردم امیدم زنده میشود وبه من نوید می دهد که سرزمین پدریم را بسازم و ان راترک نکنم…چون میخواهم خاطرات خود را برای فرزندانم زنده کنم

  11. دامنی از آب
    دامنی از خاک
    مرگ بر من
    مرگ بر تو
    این سبک تازه ایی نیست
    که میگویم و مینویسم
    این تمام تاریخ شهر من است
    در تابوت نارنجی خاطره ها
    نفرین به این سفر…
    روزی های کودکی
    روزی های بزرگی
    روزهای…
    آینه ها چقدر زود شکستند
    رسالت ما
    و عشق ما
    وسهم ما
    دامنی از خاک
    دامنی از باد
    وقتی همه خوابیم
    دوباره
    شب کشید
    چادر سیاهش
    بر سر کودکی…

  12. هامون روزی زیباودیدنی بودکه زندگی درآن وجودداشت وبه هرگوشه ای که مرفتی فراوانی نعمتهای خدادادی راحس می کرد
    اماحالاچی فقط بادیدن دریاچه هامون فقط آه واندوه ازدل آدمهابیرون می آید
    به امیدروزی که همه ماآب وآبادی رادرهامون نظاره گرباشیم