گندم پرس: مدتها بود گزارشات شما شهروندان عزیز را مطالعه می کردم وگاها فکرمی کردم که شاید شماعزیزان شهروند سخت گیرانه مراکز درمانی را قضاوت می کنید. تااینکه ناخواسته و به علت بیماری راهی کلینیک وبیمارستان شدم ابتدا برای تشخیص بیماری به کلینیک امام خمینی (ره)مراجعه نمودم و نکات جالبی که در درد دلهای شما خوانده […]

گندم پرس: مدتها بود گزارشات شما شهروندان عزیز را مطالعه می کردم وگاها فکرمی کردم که شاید شماعزیزان شهروند سخت گیرانه مراکز درمانی را قضاوت می کنید.

تااینکه ناخواسته و به علت بیماری راهی کلینیک وبیمارستان شدم ابتدا برای تشخیص بیماری به کلینیک امام خمینی (ره)مراجعه نمودم و نکات جالبی که در درد دلهای شما خوانده بودم با چشم خود دیدم ولمس کردم .

۱. عدم وجود نظم و ترتیب درنوبت دهی وبی ارزش بودن وقت مراجعین
 
۲. مجهزنبودن کلینیک واورژانس زابل به سیستم پرداخت الکترونیکی که بسیاری از بیماران را در آن شرایط بد جسمی با مشکل مواجه می ساخت.

۳. نکته جالب اینکه بیمارو همراه باید بعد از دریافت نوبت راهی اورژانس شوند تا درصندوق اورژانس هزینه راپرداخت وقبض تهیه کنند.

۴. عدم امکانات سرمایشی مناسب،عدم وجود آب نوشیدنی سرد ،عدم وجود صندلی انتظار به تعداد لازم برای بیماران درسالن و محوطه

بخشی از مشکلاتی بود که بر بیماری و دردم افزود.

بگذریم….. بنا به گفته ی پزشک معالج ساعت ۸ صبح در بیمارستان امیرالمومنین حاضر شدم.

چشم تان روز بد نبیند، نمی دانم از کجا برایتان بگویم؛

– ازعدم مدیریت در ورود وخروج خودروها وتوقف جلوی ورژانس

– از شلوغی کاذب وعدم دقت در قسمت پذیرش

– از نبود تخت خالی و عدم پذیرش در بیمارستان حتی با وجود یافتن دوست و آشنا و به اصطلاح پارتی!!!!

باز هم بگذریم….
با راهنمایی دوستم راهی اورژانس شدم تا شاید پذیرش شوم .مدیر ایستگاه پرستاری،بنده خدا حال وخیم من را که دید، بعد از تماس با تک تک بخشها گفت: همه بخش ها تخت خالی دارند جز جراحی مردان، برو بخش جراحی مردان بگو موقتا جایی دیگه پذیرشت کنن تا بعد خالی شدن تخت بری جراحی مردان !!
راهی بخش جراحی شدم وخواهش وتمنا برای پذیرش اما انگارتنها چیزی که برایشان مهم نبود وضعیت بیماربود!
 من و دوبیمار دیگر برگ بستری در دست کنار در بخش جراحی چشم انتظار بودیم تا شاید نوبت به ما هم برسد! و خدا قسمت کند و بتوانیم خودمان را به تیغ جراح بسپاریم !
 و جالب اینکه حتی صندلی برای نشستن بیماران درب بخش نبود!
کمی منتظرماندم اما از آنجا که ما خبرنگارها رویمان زیاد است! برای احقاق حق به سراغ سوپروایز رفتم .

اما خانم سوپروایزر یکریز مشغول مکالمه تلفنی بود.. طاقتم سرآمد و بی اجازه وارد اتاق شدم،بنده خدا مجبورشد مکالمه را قطع کند !!

به من خطاکار روکرد وگفت:” بفرمایید “

گفتم :”من بیمارم از ۸صبح منتظر پذیرشم و مثل من چندنفر دیگر هم هستند”.

خیلی راحت وبی اعتنا گفت:” چیکارکنم تخت خالی نداریم صبرکنید خالی بشه .”

گفتم:” گفتن بخشهای دیگه …؟

“گفت:” هیچ تخت خالی نداریم”. و من شرمنده از اینکه مزاحم مکالمات مهم شان شده بودم و مستحق چنین برخورد و جوابی! اتاق را ترک کردم.

از شدت درد درحال راه رفتن در راهرو بودم که دیدم جوانی که بعدمتوجه شدم بنده خداخودش هم مثل من بیماربود، وسط سالن بیمارستان درحال کشیدن صندلی جلوی اتاق مراقبتهای ویژه به درب بخش جراحی ست و بالاخره؛ با کمک چندنفری از مراجعان جای نشستن یافتیم .

بعد از گذشت ساعتی دوباره به حالت اعتراض به سراغ سوپروایزر رفتم که خیلی ریلکس  گفت:

“آقاصبرکنید دیگه!! بعضی اوقات تا ۱۲هم تخت خالی نمی شود “وهمان حرفهای تکراری دفعه قبل به هرحال منتظربودم تا ساعت از ۱۲گذشت .

رفتم داخل بخش و گفتم :” دفترچه ام روبدین بیخیال !عمل شدم!” که ندا امد:” صبرکن تخت خالی شده “و بالاخره پذیرش شدم .

نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت.

نزدیک ساعت ۴عصربود راهی اتاق عمل شدم نیم ساعتی با لباس زیبای عمل ،درب داخلی اتاق عمل ایستادم ، نه جایی برای نشستن بود ونه جایی برای درازکشیدن . پرستاری ردشد واز ایستادن من ناراحت، تعارفم کرد به اتاق ریکاوری آنجا یک دوست دیگرهم ازساعت ۹.۳۰ صبح منتظر عمل نشسته بود.

لحظه موعود فرا رسید و وارد اتاق عمل شدم!

هنوز لوازم وملحفه عمل قبلی جمع نشده بود! از این خان هم عبور کردم!! ومرا به تخت عمل هدایت کردند

کمی استرس داشتم به اطرافم نگاه کردم درکنارم چندخانم درحالی که سرهایشان توی گوشی بود پچ پچ می کردند.

 سرم را برگرداندم چند جوان رعنا در این سمت درحال بحث وتبادل نظر و بررسی برنامه شیفت کاری شان بودند و این من منتظر مضطرب دردمند را عصبی تر می کرد.

تکنیسین بیهوشی آمد، در حین مهیا کردن پیش زمینه ی عمل ،کلافه شد و تذکرداد:” آرومتر مریض سردردمیشه از سروصدای شماها”

 اما سکوتی درکارنبود!

این خان هم گذشت و دکتر بیهوشی آمد.

 که کاش نیامده بود! هرچه سوزن فروکرد نتوانست بین مهره ها را پیدا و بی حس کند.

 ازشدت درد به خودم می پیچیدم ،

خانمی کنار دکتر نشسته وسرش توی گوشی بود!

یاد فیلم اتاق عمل افتادم که منتشر شد. پس دور از واقعیت نبود .

انگار هیچ مدیریت و قانونی برای همراه نداشتن گوشی در اتاق عمل وجود نداشت.

از این هم بگذریم ! به ماچه ! شاید قصد گرفتن عکس سلفی بامریض را داشته باشند و اینجاست که واقعا توی اتاق عمل لازمت می شود…….

دکتر بیهوشی گفت: ” به دلیل چاقی زیاد نتونستم بی حست کنم باید بیهوش بشی”.

 این درحالی بود که من نفس تنگی هم داشتم وگفته بودم اما انگار یادشان نبود!!!! و انگار اگر آدم چاق باشد بهتر است بمیرد چون دکتر قادر به انجام  بی حسی نیست!

کاش برای دکترهای متخصص بیهوشی ۲واحد درس شیوه بی حسی مریض های چاق هم بذارن .

بگذریم …..جراح آمد و سکوت اتاق را فرا گرفت و واقعا آفرین به این ابهت.

جمعیت اتاق عمل خیلی زیاد بود، حداقل ۱۵ یا شاید ۲۰ آدم بالای سر من بودندتا بیهوش شدم و ……

به هوش آمدم، درد شدیدی داشتم دورم پراز مریض بود وشلوغ، ازدرد ناله می کردم.

 پرستار ریکاوری سوال کرد:” چته ؟”

گفتم:” درد دارم “

گفت :” چی مصرف میکنی؟”

گفتم:” عمل شدم.. چی مصرف می کنی یعنی چی؟

بی هیچ حرفی رفت و دیگر نیامد!!!
 
دیگر بگذریم ؛ از اقامت دربخش جراحی و رعایت کامل نظم و نظافت وتخت های خوب و راحت و صندلیهای مدرسه و ….. حتی فکرش مرا آزارمی دهد.

حرف آخر اینکه:
متاسف شدم برای شهر خودم، باداشتن چنین بیمارستانی که یاد بیمارستان حاشیه افتادم .
البته من واقعا از پزشک جراح خودم ممنونم چون هیچ درنگ و کوتاهی نکرد به موقع معاینه شدم ،به موقع عمل شدم ، به موقع به دیدنم آمد و حتی راه ارتباطی باخودش را در صورت بروز مشکل نشانم داد که ادب و قدرشناسی حکم می کند همینجا ازدکتر موسوی عزیز ،جوان آینده دار پزشکی کشور تشکر نمایم.
اما گلایه مندم از ریاست بیمارستان وعواملش که اینگونه باعث رنجش شهروندان می شوند و بر درد و رنج شان می افزایند .

خدایا چنان کن سرانجام کار   ***    تو خشنود باشی وما رستگار

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه