وزهای سال ۹۵ را نوشتم و خواندم تا به اسفند رسیدم؛ماهی که نوید نوشتن از مهر و خوبی را میداد؛ماهی که پایان سال بود اما آغاز دیدار با کسی که نوشتن و خواندن از ایشان کار دل است.     گــنـــدم خــبـــر : تهران – اسفند ۹۵ و واژه هایی که مدام در این سفر […]

وزهای سال ۹۵ را نوشتم و خواندم تا به اسفند رسیدم؛ماهی که نوید نوشتن از مهر و خوبی را میداد؛ماهی که پایان سال بود اما آغاز دیدار با کسی که نوشتن و خواندن از ایشان کار دل است.

 

 

گــنـــدم خــبـــر : تهران – اسفند ۹۵ و واژه هایی که مدام در این سفر با خود مرور کردم تا بتوانم از فردا بنویسم،فردایی که تحقق سالها “ای کاش” من بود.انگار جای عقربه های ساعت عوض شده بود ثانیه جای ساعت با شتاب می گذشت و باور فردا را در دلم بارور می کرد.

 

 

در سر من فردا بسان روزی بود که می شد مهربانی را با چشم سر هم دید چه رسد به چشم دل…

 

 

فردا که رسید نسیم شیرین دیدار خبر از بهترین روز سال که بهترین حال دنیا را به همراه داشت به من رساند،برای نوشتن این خبر کاغذ و قلم به کار نمی آمد؛این خبر دلی آماده می خواست که یک فردا را روایت کند.

 

 

نگاهم به آمدنشان بود و مرور مثنوی این بی قراری دلنشین ترین لحظه ی عمرم بود، صاحبخانه که آمدند حروف و کلمات ستون به ستون دلم می نشست؛سخنانشان مایه ی سربلندی بود و کلامشان مانند خواندن دعای سحر برایم شیرین بود و به دیده ی جان نوشتم و خواندمش…

 

 

دیداری هر چند کوتاه اما فراتر از هزاران هزار آرزو؛دیدار با پدری مهربان که ترجمه ی نامشان به تمام زبانهای دنیا می شود رهبر

 

حوریه رخشانی

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه