گندمــ پرس : نمیدانم چرا انسان امروزی چنین تنهاستنمی دانم چرا باید به دنبال ندانم کاری خود گام بردارم،چرا باید در این دنیا برای کار خود سرپوش بگذارم.چرا باید من بنده برای یک دهن خنده، رفیق و آن شفیق خوب خود را برنجانم.چرا دنیا عجیب است و تمام کارهایش هم غریب است.چرا هر کس که […]

گندمــ پرس : نمیدانم چرا انسان امروزی چنین تنهاست
نمی دانم چرا باید به دنبال ندانم کاری خود گام بردارم،
چرا باید در این دنیا برای کار خود سرپوش بگذارم.
چرا باید من بنده برای یک دهن خنده، رفیق و آن شفیق خوب خود را برنجانم.
چرا دنیا عجیب است و تمام کارهایش هم غریب است.
چرا هر کس که باید بر سر جای خودش باشد، نمی باشد.
نمی دانم چرا انسان خوشحالی به سان یک نفر بیمار می نالد.
نمی دانم چرا دیگر چکاوک ها نمی خوانند. نمی دانم چرا کوهها می نالند.
چرا انسان امروزی چنین بی رحم و بی پرواست.
عجب دردیست نالیدن، ندانستن و یا هرگز نفهمیدن.
نمی دانم چرا انسان امروزی چنین تنهاست، دلش پر درد و این سر پر ز سوداست.
نمی دانم چرا داستان این آدم همیشه تلخ و کم رنگ است و روز و شب به کام او نمی باشد.
نمیدانم چرا این حنجره تنهاست و او هم این زمان هرگز نمی خواند.
نمی دانم چرا قرآن من در طاق این خانه همیشه یکه و تنهاست و من او را نمی خوانم.
نمی خواهم بدانم، واقعیت چیست.
سزای آدم بی رحم و بد طینت چه می باشد.
خدایا شرمسارم من و من هرگز نمی دانم چرا باید به دنبال ندانم کاری خود گام بردارم.
نمی دانم چرا آدم چنین حیران و سرگردان به دنبال چه می گردد.
کجای این زمین زیباست، کجای جای پای این بشر زیباست.
(نمی دانم که کی می آید آن مهدی (عج:
عجب فهمی، که می دانم دگر هرگز نمی دانم.

یادداشت : دکتر مهدی دهمرده

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه