گـنـدمــ پـرس: نــامــه ی کـشـاورزی سـیســتــانــی بــه هــیــچــکــس   این نامه را به “هیچکس” می نویسم   و می دانم نسبت به نامه هایی که به “کـس” نوشته می شودتاثیر بیشتری دارد.   هــیــچــکــس گــرامــی ســلام!   من کشاورزم و انتظار نداشته باش نامه ام ادبی باشد چرا که سالیان زیادی را با تیشه و […]

گـنـدمــ پـرس: نــامــه ی کـشـاورزی سـیســتــانــی بــه هــیــچــکــس
 
این نامه را به “هیچکس” می نویسم
 
و می دانم نسبت به نامه هایی که به “کـس” نوشته می شودتاثیر بیشتری دارد.
 
هــیــچــکــس گــرامــی ســلام!
 
من کشاورزم و انتظار نداشته باش نامه ام ادبی باشد چرا که سالیان زیادی را با تیشه و مزرعه و انگور گذرانده ام.
 
حتما می دانی چرا نامه ام را به تو نوشته ام
 
اما بگذار خودم هم فقط یک علتش را اشاره کنم
 
می دانی که چشمم از نامه هایی که به کسان نوشته ام سوخته است
 
البته قبل از آن هم پوستم سوخته بود، لبانم در آفتاب سرزمین خورشید خشکیده بود.
 
خــاطــرات
 
ترکهای صورتم را بادهای مسافر به سرزمینهای دوردست برده اند .
 
آفتاب سالهاست که درختان انگورم را خشکانده است.
 
نمی دانم باد بیشتر مرا در خاطر دارد یا آفتاب!؟
 
شاید باد بیشتر مرا آزرده 
 
چرا که سرزمینم را در ریگزارهای وحشی مدفون کرده است و کس این را نمی داند.
 
از تو پوزش می طلبم که با تو سخن می گویم و از “کس”
یاد می کنم
 
هــیــچــکــس عــزیــزم : من هم مثل تو “بـیـکـس” هستم
 
اگر بیکس نبودم یک نفر پیدا می شد که مادرم هامون را ….نه بگذریم
 
اسم دردهای هامون را که می برم خودم هم خستگی را احساس می کنم.
 
قطره ای آب برای ساکنان نیمروزی که منم چون قطرات خون در رگان زندگی حیات بخش است.
 
اما آنگاه که معاون اول رییس جمهور برای حل مشکل آب به سرزمینم سفر می کند آنهم در فصل بی آبی و عطش آب در رودخانه های بی هدف جاری می شود تا حاکمان سرزمینم را لایق نشان دهد .
 
باید آب هدر برود تا حکومت حاکمان سرزمینم هدر نرود
 
آب تلف می شود تا فرزندان
 
” کنس اویه” تلف شوند اما ارابه های قدرت بلاتکلیف نمانند.
 
سرزمینم سالهاست سر در ریگزار و شن فرو برده است.
 
اما فرزندان آفتاب قد خم نکرده اند
 
گوساله ها و بزغاله هایم سالهاست تشنه اند اما غیرت برادرانم استوار مانده است.
 
سالهاست آفتاب در سرزمینم با معشوقه اش آفتابگردان به خلوت ننشسته اند.
 
ارومــیــه و هــامــون دو خــواهــرنــد
 
دو نام آور برای ظهور منجی.
 
اما فرقشان در این است که آن یکی کس دارد و این یکی،بیکس است.
 
آن یکی حاکمان زیادی را برای نجاتش به تکاپو وامی دارد و این یکی بر مزار چنگر و گردن سبز  به سوگ نشسته است.
 
این یکی آخرین قطرات خونش را به مرکز می فرستد تا حاکمان خوشدل تن به آب زنند و آن یکی آبهای دیگر را به سفره ی خویش می خواند.
 
راستی قبلا گفته بودم که هر آنچه از روزگار دیدم قدم را خم نکرد، اما راستش را بخواهی دروغ گفتم زیرا بیش از نیمی از فرزندان مادرم به سرزمینهای آباد گریختند.
 
دلم می خواهد در مرز بمانم و نگذارم دیواری که خودش به حریم من قدم گذارده جابجا شود.
 
ولی تشنگی امانم را بریده، نمی توانم داد مردانگی سر بدهم زیرا از گلوی خشکیده صدایی  برنمی خیزد.
 
راستی هیچکس جان!برادرم مقداری انگور را از روزهای آبادانی در خاک مدفون کرده است.
 
پس از سالها به سراغشان رفتم
 
نمیدانم چرا بوی آسودگی و بی خیالی می دهد.
 
اگر بیکسی رمقی در تو گذاشته بیا شبی را در خانه ی مادریمان به عیش بگذرانیم و فردا به سرزمینهای آباد بگریزیم.

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه