شهرگندمــــ : زمزمه نیل با فرات تقدیم میگردد به روح بلند تمامی شما همراهان عاشورایی : زمــزمـه نـیــل بـا فراتــــ ــ دکتر مهدی دهمرده نیل می نازد به بودن و خود را پادشاه مصر می داند ، نیل می نازد به یوسف ، همچمنان هم نیل می تازد و غران همچنان چون شیر می آید […]

شهرگندمــــ : زمزمه نیل با فرات تقدیم میگردد به روح بلند تمامی شما همراهان عاشورایی :

زمــزمـه نـیــل بـا فراتــــ ــ دکتر مهدی دهمرده
نیل می نازد به بودن و خود را پادشاه مصر می داند ، نیل می نازد به یوسف ، همچمنان هم نیل می تازد و غران همچنان چون شیر می آید و اما این طرف از آن فرات بی وفا باید سوالی کرد.
نیل پرسید از فرات : ای فرات بی وفا ، تو دانستی که در دشت کنار تو چه آمد بر سر طفلان آن مولای تو؟ تو دانستی فرات!!
تو دانستی که عباس از لب آبت چرا محزون برگشته ، چرا عباس بی دست و سر و آب از کنار تو به دشت نینوا رفته ؟
تو دیدی ای فرات ، چه آمد بر سر آن طفل شش ماهه و تو آرام می رفتی و تو ای رود بی حرمت چرا آرام می رفتی؟
به جای تو اگر می بود رودی دیگر، پر از خون می شد و از غصه بر قعر زمین می رفت و تا آخر در آن جا از خجالت آب می شد.
من آن نیلم که غران سوی دشتها می رم و تو ای رود بی حرمت چرا آرام می گردی، چرا آرام آرامی؟
تو باید خشک میگشتی، خجالت می کشیدی، همچنان آرام می مردی . بیا حرفی بزن ای رود بی حرمت ، چرا دیدی تو آن صحنه و لیکن هیچ کاری نکردی ای فرات بی وفا؟
که ناگه این فرات آهی کشید و گریه ها می کرد برای آن حسین و حیدرش فریاد ها می زد.
صدای گریه رود فرات آمد به دشت کربلا. فرات آهی کشید و گفت ای نیل: مرا محزون مکن، من خود گرفتارم ، چه می دانی که من بی تاب بی تابم ، نبین آرام آرامم ، من اندر خود گرفتارم ، نیم بی حرمت ای نیل بزرگ ، دلم پر خون و قلبم تا ابد می میرد ای نیل، بدان ای نیل آن لحظه که عباس آمد بهر آبی در کنارم ، و دیدم من چنان آن حال زارش، تمام هستی ام بر باد می رفت و عباس اندکی بر من نگاه کرد، و کاش آن دم کمی خود را زمن سیراب میکرد، ولی عباس مشکش را پر از آب فرات کرد. من آن لحظه ندانستم که آن آب بر زمین است ، ولی خوشحال بودم که این آب از برای کودکان آن حسین است.
به ناگه صحنه ای دیدم که ای نیل نشاید تا به حال آن را تو دیدی، در آن لحظه تمام آسمان فریاد می زد، حسین بر حیدرش فریاد می زد. تو ای نیل بزرگ ، ندیدی آن زمان بر من چه ها گشت ، و آرام و خموشی من از آنجا شروع گشت.
تو ای نیل بزرگ اگر بودی به جای من ، تمام غرشت در آن زمان بر باد می رفت ، تمام حرمتت چون من به بازی و فنا می رفت. پس ای نیل بزرگ مرا محزون مکن، من خود گرفتار خودم هستم. پس از عباس من بی کلامم، بی تب و تابم و من آرام می آیم و من آرام می گریم.
خدایا من همان شط فراتم ، خجل هستم ، من آن شاهد بر آن روزم و من گریان گریانم.

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه