گندمـ پرس :   به یاد او برای نخستین بانوی شعر پارسی که از سیستان برخاست به تو مدیونیم بانو!نه من که تمام مردان سرزمینم! سیمرغ شعر از تو زاده می شود و پر می گشاید بر قاف آزادی اگر چه ،به بند می کشندت در گرمابه ی تعصب ،که برادرانه به خون شستشویت دهند؛ به […]

گندمـ پرس :

 

به یاد او

برای نخستین بانوی شعر پارسی
که از سیستان برخاست

به تو مدیونیم بانو!
نه من که تمام مردان سرزمینم!
 سیمرغ شعر از تو زاده می شود و پر می گشاید بر قاف آزادی اگر چه ،به بند می کشندت در گرمابه ی تعصب ،که برادرانه به خون شستشویت دهند؛ به گناه عشق!

این ادب نامه را با نام تو آغاز می کنم
که نامت سردفتر شاعران زن پارسی گوست:  رابعه!

images

 

حکایت عاشقانه

رابعه  قزداری فرزند کعب سردار ایل و بزرگ طایفه  ناحیه قزدار(از توابع سیستان بزرگ و افغانستان کنونی) و امیر بلخ،در سده ی چهارم هجری چشم به دنیا گشود. 
در جوانی ،دل به غلام زیبا روی برادرش حارث می بندد و از سوز عشق در بستر بیماری افتاده تا جایی که برادرش حارث دست به دامان طبیبان می شود اما ؛کو چاره ای؟!
 
رابعه را دایه ای بود سرد و گرم روزگاران دیده  و بد خوب دوران چشیده که پی به راز وی برد و پیغام رسان عشق شد و قاصد شعرهای عاشقانه.
” روزی بکتاش در حین عبور از باغچه ی قصر،رابعه را در گذر دید،در دامنش آویخت که:چرا در حالی که شعر برایم می فرستی، روی از من می پوشانی؟! دختر با تغیر دامن از او فرا کشید و گفت :تو از این راز آگاه نیستی و با خشم از او در می گذرد.
مرا در سینه کاری اوفتاده ست
ولیکن از تو آن کارم گشاده ست”(1)
و بسیار داستانها که در این میان پیش آمد  تا آنجا که؛ حارث ،برادر غیرت مند رابعه که اکنون جانشین پدر شده بود- انگشت به دندان تحیر گزیده!-  ازین عشق آگاهی می یابد و بکتاش را به چاه انداخته و خواهر را در گرمابه و دستور می دهد که رگهای دستش را بزنند و او را در خونش شستشو داده تا  پاک شود از این همه ننگ! و رابعه، که در خون شناور است ،از سرخی رگهایش مرکب می سازد و دیوارهای گرمابه را به شعرهای شعله ور خود زینت می بخشد. و اینجا درست همانجاست که رابعه در زندگی خویش به پایان می رسد و در شعر پارسی زبانه می کشد، جاودانه.

روایت شاعرانه
رابعه با شاعر هم دوره ی خویش رودکی بزرگ مراوداتی از سر دوستی داشت:
“روزی رودکی پدر شعر پارسی ، رابعه را دید و ترانه ها بنواخت.رابعه در پاسخ ترانه هایی بسرود و رودکی دریافت که رابعه دل باخته است.” (2)

 دوره ی پادشاهان ادب دوست و ادیب سامانی- یکی از درخشان ترین ادوار شعر و ادب پارسی بود، پادشاهان و درباریان، ادب پرور و پاس دار شعر و شعور بودند و رابعه نخستین زن شاعر پارسی گوی جهان در چنین دوره ای پا به پهنه ی شعر نهاد و عاشقانه و خردمندانه سرود:

عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسیار ناید سودمند
عشق دریایی کرانه ناپدید
کی توان کردن شنا ای هوشمند؟
عشق را خواهی که تا پایان بری
بس که بپسندید باید ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن تنگتر گردد کمند

 

بزرگان ادب بسیاری در دیوانها و تذکره های ارزشمند خود از او به شایستگی یاد کرده اند:

مولانا جامی در “نفحات الانس” رابعه را از عشاق حقیقی و از راه رسیدگان یعنی اولیاء الله دانسته و  وی را در زمره ی عرفای بزرگ به شمار آورده است

رضا قلی خان هدایت، داستان عشق رابعه و بکتاش را به رشته ی نظم کشیده و در دیوانی با نام “گلستان ارم” از داستان عشق آن دو سروده.

محمد عوفی در “لباب الابواب” می گوید: دختر کعب “گرچه زن بود اما در فضل به مردان بخندیدی”.

شمس قیس در “المعجم فی معاییر اشعار العجم” می نویسد: رابعه بر اوزان و عروض تسلط داشته و بحری بر بحور فارسی افزوده است:
ترک ازدرم در آمدخندانک  آن خوبروی چابک مهمانک
مفعول فاعلاتن مفعولن      مفعول فاعلاتن مفعولن(3)

ابوسعید ابوالخیر او را از زنان زاهد می شمارد و می گوید؛که دختر کعب عاشق بود بر غلامی اما عشق او از قبیل عشق های مجازی نبود.
سخنی که او گفته نه چنان است که کسی را در مخلوق افتاده باشد(4)

و پژوهشگران معاصر ،از توانمندی رابعه در سرایش “ملمع “که همان “شعر دو زبانه” است سخن گفتند:
“رابعه بی شک از پی ریزان مبتکر و با ذوق و سلیقه ی نظم پارسی بود و ملمع که ساخته و پرداخته ی طبع ظریف اوست زیاده بر سه قرن بعد تحویل بوته ی طبع بی نظیر و توانای سعدی شده و زیر ذره بین اندیشه ی دقیق این خداوند سلیقه و ذوق ترجیع به شکل زیباتری جلوه گر شده است….”(5)
 
و عطار نیشابوری در الهی نامه به حکایت عشق رابعه پرداخته و در اثری برجسته و ماندگار داستان قتل او را با زبان شعر به تصویر کشیده است:
سر انگشت در خون می زد آن ماه
بسی اشعار خود بنوشت آن گاه
ز خون خود همه دیوار بنوشت
به درد دل بسی اشعار بنوشت
چو در گرمابه دیواری نماندش
ز خون هم نیز،بسیاری نماندش
همه دیوار چون پر کرد از اشعار
فرو افتاد چون یک پاره دیوار
میان خون و عشق و آتش و اشک
بر آمد جان شیرینش به صد رشک
چو بگشادند گرمابه،دگر روز
چه گویم من،که چون بود آن دل افروز ؟
چو شاخ زعفران از پای تا فرق
ولی از پای تا فرقش به خون غرق
ببردند و به آبش پاک کردند
دلی پر خون،به زیر خاک کردند

کاش فرزندان شایسته ای باشیم برای این بوم ادب آفرین
                         آفریدگار یارتان
                          ساناز شهنوازی
                                 22.4.94   

___________________________________________
1_حکایت رابعه،دکتر رضا اشرف زاده ،ص 36
2- زنان سخنور،دکتر علی اکبر مشیر سلیمی، جلد اول، ص 204
3- همان،ص 207
4-نفحات الانس،عبدالرضا جامی،ص629
5_از رابعه تا پروین، محمدعلی کشاورز صدر ،ص 127

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه