گندمــ پرس : بنیامین را حتما همه شما بیاد دارید , پسربچه ای که با اقدامی شجاعانه دچار معلولیت شد , مدتی همه ما از جمله گندمـ پرس به دنبال رفع مشکلات وی بودند , اما پس از آن که اندکی از مشکلاتش حل شد , گویا همه بجز یک نفر او را به فراموشی […]

گندمــ پرس : بنیامین را حتما همه شما بیاد دارید , پسربچه ای که با اقدامی شجاعانه دچار معلولیت شد , مدتی همه ما از جمله گندمـ پرس به دنبال رفع مشکلات وی بودند , اما پس از آن که اندکی از مشکلاتش حل شد , گویا همه بجز یک نفر او را به فراموشی سپرده و در دریایی مشکلات رهایش کرده اند , چندی پیش دیداری با وی داشتیم که دل پری از همه داشت , خواستم , بنویسم که چه می گوید و چه روزگار سختی را تحمل کرده اما نشد , واژه ها کم می آورند در مقابل این همه سختی و این همه بی معرفتی , و همچنین درمقابل بزرگی یک نفر که او را فراموش نکرد ,بهمین دلیل از خودش خواستم دست به قلم برده و با همان حال و هوای کودکیش برایمان بنویسد .

دلیل اصلی نگارش این متن دراین ایام این است که بفکر اطرف خود باشیم و از همان یک نفرهای که عرض شد نیز تقدیر و تشکری داشته باشیم.

 

IMG-20150707-WA0014

 

این منم بنیامین
مادرم ظرف میوه رو روبروی من , روی میز میذاره و میره . چه سیب های درشتی. یکیش رو برمیدارم چه خوشرنگ و پر آب، نگاش می کنم. 

بخورمت؟
بذار بندازمت هوا ببینم چند تا دور میخوری بیای پایین.  آخه مادرم میگه یه سیب رو که میندازی هوا کلی دور میخوره تا بیاد پایین، منظورش رو خیلی خوب میفهمم.

 

میندازمت هوا

حالا تا تو دور میخوری میای پایین ، منم یه دور میزنم تو خاطرات ذهنم .
اولش از کجاشروع شد؟  آهان ، یکی از شبای مرداد 92 بود اول شب , در خونه مون در زدن، رفتم درو باز کردم.  ریختن تو خونه ، اسلحه کشیدن رو بابام، خودمو انداختم تو بغل بابام و . . . . 

بقیش رو دیگه نمیخوام مرور کنم

به خودم اومدم دیدم یه چند ماهی گذشته ،  من مچ پای چپمو از دست داده بودم در عوض بابام کنارم بود و من راضی و خوشحال ، دردام کم میشد حتی زخمای پام که مدتها بود خوب نشده بود وقتی میدیدمش ، حال بابام هم کنار من خوب بود ، اما وقتی میرفت دادگاه و برمیگشت حالش بدمیشد، داشت یه چیزی کمرنگ میشد ، کمرنگ کمرنگ . ولی نه ،  انگار خواست خدا یه چیز دیگه بود خبر دادن دادستان نوری شهید شد.

دور اول تو تموم شد , دور اول منم تموم شد رفتم تو دور جدید , سیبو انداختم بالا تا چرخی دیگه بخوره و منم ادامه رو مرور کنم .

یه هیئت از تهران آمدن برای رسیدگی ، این وسط پرونده منم بالا آمد , رسیدگی شد یه دفعه ورق برگشت ،  جنجال شد , معروف شدم , گفتن این بچه قربانی خشونته ، عجب !

همه عکس شد رفت تو سایت و روزنامه ، این مسئول ،  اون مسئول ، و قول  ، همه گفتن کمک میدن بنیامین راه بره , بنیامین درس بخونه , بنیامین مشکل خونه نداشته باشه.
دیگه بابام مطمئن بود ایندفعه بره دادگاه چیزی کمرنگ نمیشه ، آره خون دادستان نوری نذاشت چیزی کمرنگ شه ، اما عجب دورکوتاهی بود این دور.

عید شد رفتیم تو دور جدید
آتیش افتاد تو زندگیمون ، از ریشه سوختیم ، قلب بابای نازنینم وایستاد گفتم بدون پامیشه بود اما بدون بابا نه
ولی حالا نه پا داشتم نه بابا
باید می‌ایستادم . سخت بود با یه پا فقط میشد ایستاد امانمیشد راه رفت.
یادم  نمیره زحمتای فرماندارو ، یادم نمیره محبتای استاندارو ، یادم نمیره اشک گوشه چشمشون رو ، وقتی دیدن روی پام ایستادم ، امانمیدونم یه هویی چی شد؟ بنیامین قهرمان رفت لای کاغذ و ورقای دفتری ، همه یادشون رفت با من عکس گرفتن ، یادشون رفت من قربانی خشونتم ، یادشون رفت من پا ندارم،  نمیتونم راه برم ؟

اما نه،  یه نفر همه این چیزا یادش بود وقتی دست روسرم میکشید قلبش یه جور دیگه میزد مث قلب بابام ، وقتی نگام میکرد همه غصه توصورتش مث غصه صورت بابام بود . همونجوری میدوید دنبال کارای من که بابام میدوید میدونست که من پا میخوام نه معروف شدن ، یاد کی میافتاد وقتی منو میدید؟ یاد کی میافتاد وقتی منو میدید ؟ یه ورق ازدفتر خاطرات زندگیش کم شده بود ، علی پسر همسن و سال من چندسال پیش تو یه تصادف……
حالا من بیشتر از یه ماهه که با ویلچر خداحافظی کردم ، با پای جدیدم راه میرم دوچرخه سواری میکنم توی مسجد محل مث بقیه وضو میگیرم و کنار بزرگترا تو صف نماز میایستم، و متوجه نگاههای تعجب آمیز بقیه هستم. بله راه رفتن من معجزه محبت بنده شایسته خداست. بنده شایسته و بی ادعای خدا : دادستان مرزیه

 

IMG-20150707-WA0013

 

صحبت بنیامین با دادستان مرزیه :
از همین جا دستتون رو میبوسم و به جای علی بابا صداتون میزنم و یه حلقه گل که رو همه گلبرگاش نوشته ( علی) روگردنتون میندازم و تو این روزای شهادت که همه سیاه پوش عزای مولا علی( ع) هستن ، میگم : شما تنها کسی بودید که در یتیم نوازی عجب به مولا علی( ع) اقتدا کردید.

نگاهی به سیب خوشرنگ کردم و گفتم : دیگه دور آخرت تموم شد افتادی تودستم. موقع خوردنته سیب خوش آب ورنگ. 

 

 149402_474405399298169_269536366_n

 

گندمــ پرس : ضمن عذر خواهی از دادستان محترم شهر زاهدان که بی شک به هیچ وجه رضایت ندارند که این متن منتشر شود و نامی از فداکاری ایشان ذکر شود , اما این یادداشت و یا بهتر بگوییم دلنوشته , به اصرار بنیامین و به جهت تجلیل از ایشان منتشر شد , گندمــ پرس نیز به جهت این فداکاری و از خود گذشتگی دست ایشان را می بوسد و از همگان تقاضا دارد دراین شب و روزهای مقدس و بزرگ نگاهی هم به اطرافشان داشته باشند که بنیامین های هستند که با نگاهی مشکلشان حل خواهد شد.

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه