گندمــــ پرس : روز پزشک برایم مفهوم خاصی ندارد. شاید چون یک پزشکم.شاید چون یاد گرفته ام روزهای رنگی تقویم برای دیگران است نه من. کافیست در قرعه کشی کشیکهای عید اسم تو دربیاید یا در تقسیم بندی بیتوته های یک روستا مجبور باشی بین سال تحویل و سیزده به در یکی را دوست تر […]

گندمــــ پرس : روز پزشک برایم مفهوم خاصی ندارد. شاید چون یک پزشکم.شاید چون یاد گرفته ام روزهای رنگی تقویم برای دیگران است نه من. کافیست در قرعه کشی کشیکهای عید اسم تو دربیاید یا در تقسیم بندی بیتوته های یک روستا مجبور باشی بین سال تحویل و سیزده به در یکی را دوست تر داشته باشی.

جشنواره ی فجر بیاید و تو در فرجه ی امتحان پره اینترنی باشی. روز مادر باشد تو در جنوب کشور باشی. روز پدر در روستایی دورافتاده. تولد خودت..تولد برادرت..

پزشکی به تو یاد می دهد هیچ چیزی  آنقدر اهمیت ندارد در عین اینکه میتواند مهم ترین اتفاق زندگی ات باشد.

انگار تمام اتفاقهای زندگی ات در مواجهه ی همیشگی با اتفاق بزرگتری به اسم مرگ  قرار دارد.

تمام کسانیکه پیش تو می آیند به نوعی با مرگ درگیرند . مرگ خودشان یا اطرافیانشان. و این سایه ی همیشگی مردن بار باقی اتفاقات را برایت سبک میکند.رنگشان را کم می کند.اصلا  شاید بخاطر همین دوستش دارم.

بخاطر تناقضهای عجیبش.آرامشی که در عین استرس به تو می دهد. بهترین شعرهایم را شبهای امتحان سروده ام و بهترین داستانهایم را شبهای بیمارستان پیدا میکردم. تا صبح پشت میز منتظر مریض می نشستم و در مرز خواب و بیداری بهترین کتاب ها را میخواندم. “روزهای پر از اندوه و دلتنگی طرح بهترین فرصت تنهایی بود.

فرصتی اجباری که گاهی لعنتی بود و گاهی عاشقانه”. فرصتی برای هم صحبت شدن با آدمهای  زیادی که هنوز چهره ی خیلی هایشان را خوب به یاد دارم. لبخندهایشان را اشکهایشان را اخم هایشان را.آنها که دستم را می گرفتند ،آنها که برایم گل می آوردند.

طب عزیز! همراه همیشگی و اجباری من ! نمی دانم تو قسمتی از من شدی یا من قسمتی از تو.اما دوستت دارم

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه