شهرگندمــــ : گفتیم گشتی در سیستان عزیز بزنیم شاید کمی غبار زندگی از وجودمان پاک شود ، نمی دانم چه شد که ناخواسته به سمت جاده ی زابل ،نهبندان رفتیم . چند کیلومتری از پل قرآن که فاصله گرفتیم .دلم مثل کویر سوخته گرفت . انگار تکه ای از ابرهای بی باران سیستان در وجودم […]

شهرگندمــــ : گفتیم گشتی در سیستان عزیز بزنیم شاید کمی غبار زندگی از وجودمان پاک شود ، نمی دانم چه شد که ناخواسته به سمت جاده ی زابل ،نهبندان رفتیم .

چند کیلومتری از پل قرآن که فاصله گرفتیم .دلم مثل کویر سوخته گرفت . انگار تکه ای از ابرهای بی باران سیستان در وجودم پرسه می زد .زمان متوقف شد و عقربه های زمان آرام آرام به عقب بازگشتند باورم نمی شد که الان با ماشینی از وسط هامون زلال و پرهیاهو می گذریم .هامونی که روزگاری نه چندان دور آنچنان هیبت و جذبه ای داشت که موج های سهمگین ‹‹ سابوری و چنگ دراز…›› نیزارهای سرسبز پشت کوه خواجه ،توت های درهم ، خولک های صبور ،تزک های معطر ، ماهی های رقصان و پرندگان نجوا گو …دل هر بیننده ای را می ربود و هرکسی رااغوا می کرد .

M.Gaeini_Hamoon_Lake22

بچه که بودم همیشه فکر می کردم سیستان آخر دنیاست و شاید هم همه ی دنیا ،شاید باورتان نشود اما بامداد هیاهوی مردان نیزاری ،صدای امیدوار زنان صبور ، تصویر زنده ی توتن ها و گام های استوار شکارچیان و صیادها آغاز می شد ، دشت مثل پیراهن فرشته ای در بادهای صدو بیست روزه می رقصید و چتر گندمزاران و کاکل گزهای زنده ترین عکس زندگی بود . وقتی عصرازراه می رسید مردان و زنان سرزنده نیز مثل قافله ای عاشق باز می گشتند تا دلهایشان رابه زندگی هدیه کنند و پاسدار زیبایی ها باشند هرگز بیاد ندارم شکارچی و یا صیادی پیش از آن که شکار صیدش رابه خانه نیازمندان ببرد راهی خانه شود .اول شکار وصید مال مستمندان بود بعد مال خانه ….. بگذریم …. بوق ماشینی که از کنارمان گذشت روزهایم را پرپر کرد خودم را میان بیابانی خشک دیدم ..دلم گرفت درست همانجایی که روزگاری باید با توتنی سالم و جرآتی بی نظیر می رفتی و گرنه سرگردان و حیران می شدی از همان جا تا کمرگاه خواجه موج بود وموج ،نی بود و نی ،پرنده بود و پرنده و عشق بود و عشق .
راستی نمیشود آیا دوباره قبای سبز را بر قامت سیستان پوشاند ؟! نمی شود دوباره با دستهای پرتوان ،نیایش های صادقانه و همدلی؛ سیستان را آباد کرد ؟! نمی شود آیا دوباره لبخند رابرلبهای خواجه سپید موی هامون غریب کاشت ؟!
با همدلی و وحدت فرزندان سیستان ؛روزی آسمان سفره ی مهربانی اش را خواهدگشود ، عشق در تمامی زمین جوانه خواهدزد ، ابرهای عقیم بارورخواهندشد ، رودها مثل گیسوان فرشتگان در جان جهان جاری میشوندو چشمه ها و رودها به مهمانی گندمزاران می آیند ‹‹هلمند›› دوباره سر از بستر تاریخ بدر می آورد و آوازهای باستانی ‹‹سکستان›› رادرگوش خاک تفتیده و ریگستان های داغ نجوا می کند؛ هامون می آید تا غبار اندوه از چهره ی تمامی فرزندان عاشق باستانی ‹‹نیمروز›› ‹‹شهرسوخته›› و دهانه غلامان و سکستان بزداید ، می آید و مرامنامه ی تمامی اساطیر شاهنامه و پهلوانان باستانی رااز بلندای کوه خواجه فریاد زند – هامون می آید و دلش را از زلال ترین جرعه های امید لبریز میسازد و دوباره نیزارهای سبز رادر گستره ی آبی اش می رویاند تا صدای سبز منجی بشریت را تمامی ستارگان آسمان بشنوند و هرگز ‹‹اهریمنی›› بر سرزمین عشق پا نگذارد ،می آید تا وقتی خطبه عشق را فرشته ای برای دخترگز می خواند جهان تهی از راستی و صداقت نباشد ،می آید تا کوچه های زمین از صدای پای اسبان پهلوانان تهی نباشد .می آید تا سرزمین ولایتمدار سیستان آرزومند کوزه ای آب نباشد و دارالولایه غریبانه کوچ فرزندان خودرا نظاره گر نباشد ،فرزندانی که سخت ترین مشکلات راتاب آورده اند و نامهربانی طبیعت را تحمل کرده اند ! فرزندانی که عاشق دیار خود هستند و هرگز شادابی رادر دیاری غریب به بهانه ی خشکسالی خواستار نمی شوند ….آری مهربانی به دیارماباز خواهدگشت ،ابرهابارور خواهند شد و طبیعت سفره ی کرامت خودرا خواهدگشودواما … اما … از یاد نبریم که این تازه میتواند اول راه باشد ،چرا که رسالت واقعی ما پس از آن آغاز خواهدشد ….رسالت سازندگی ، بردباری، برنامه ریزی ومدیریت ….رسالتی که از همین امروز بر دوش ما سنگینی می کند …وبایستی از همین امروز دست در دست سیستان گذاشت …دلهارا بهم کره زد …قلم هارا بدست گرفت …آستین های همت رابالا زد ،طرحی نودرانداخت و نسبت به توان خود مسئولیتی را به عهده گرفت ….مسئولیت سازندگی و آبادانی سیستان را….از یاد نبریم که :
فردا از آن کسی ست که بداند به کجا می رود و چگونه می رود .یادمان باشد که اینها همه امتحان الهی است . خداوند مارا می آزماید تابداند چقدردرمقابل سختی ها تاب و توان داریم …سیستان می خواهد فرزندان خودرا آزمایش کند .ببیند آیا فرزندان او در تنگدستی بااو چه می کنند ؟! آیا راهی غربت می شوند و او را تنها می گذارند آیا می مانند و می کوشند و می میرند !آیا حاضرند شلاق باد راتاب آورند و مثل سیستان استوار بمانند .
باور کنید .اینها همه میگذرد آنچنان که بارها و بارها نیز گذشته ،سیستان مشکلاتی سخت تر از این ها را پشت سر گذاشته !پس می شود بازهم سرزنده و شاداب بود . می شود بازهم سیستان رادرزیباترین ‹‹پاچین ›› نظاره کرد .نمی دانم چه شد که به یاد آن شعر سیستانی افتادم ..شعری که می گوید :
غریبه دل ،دل اراز ورگرد ( دل غریب است ،ای دل غصه داربرگرد)
ور از سوز سینه ساز ورگرد(به خاطر راز سینه سوز ساز ،برگرد)
دو چش خا شال مینو ،شال ره تو ( دو تا چشمم را فرش راهت می کنم )
گل پینه تو می شا ، باز ورگرد(گل التیام بخش تو می شوم باز برگرد)

یادداشت : معصومه سراجی

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه