شهرگندمــــ : باز باران با تمام خستگیهایش صدایم میکند، باز دریا با تمام وسعتش , گاهی نگاهم میکند. باز صحرا بوی گرما می دهد ، بوی طوفان ، بوی خوب سادگی را میدهد. باز پاییز بوی سرما می دهد ، بوی خش خش، ریزش برگ درختان میدهد . باز باران با صدای خوب قطره روی […]

شهرگندمــــ :

باز باران با تمام خستگیهایش صدایم میکند، باز دریا با تمام وسعتش , گاهی نگاهم میکند.

باز صحرا بوی گرما می دهد ، بوی طوفان ، بوی خوب سادگی را میدهد.

url

باز پاییز بوی سرما می دهد ، بوی خش خش، ریزش برگ درختان میدهد . باز باران با صدای خوب قطره روی این صحرای خسته ، زندگی را بر دل مردان خسته ، همچنان هموار خواهد کرد.
باز کوهها بوی مردی میدهند ، بوی خوب استواری میدهند ، باز خورشید میدهد گرما به صحرا ، باز دریا با تمام وسعتش باران به صحرا میدهد، باز صحرا چشم امیدش به دریا می شود.
باز انسان با دلی خشک و تپنده، با لبانی پر زخنده، با نگاهی پر ز امید، منتظر می ماند او تا باز باران بر دل خشکیده اش آرام گیرد.

باز فردا با تمام خستگیهایش دوباره می رسد. باز امروز با تمام خستگیهایش دوباره می رود.

آمدن، رفتن، دوباره آمدن باز هم رفتن، همه رفتند آنچه می ماند تویی، آنچه می خواهم تویی.

بارالها:
باز باران، باز صحرا، باز دریا همه در دست توست،
پس بیا صحرای خسته، دلهای پیر و هم شکسته، چشمهای اشکبار پر ز غصه، مرهمی می خواهد و باز این مرهم در دست توست.

دکتر مهدی دهمرده

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه