گندمـــــ پرس : طفل شش ماهه اصغر، صدایم میکند  امشب نگاهم میکند فردا صدای اصغرم در دشت غوغا میکند آن گریه های اصغرم آن اشکهای اکبرم، آن ناله های زینبم آنها همه حیران شدند، در میان امتی آدم نما تنها شدند. اصغر، صدایم میکند امشب نگاهم میکند  اصغر، کمی گریان شده، لبهای او خشکیده […]

حضرت علی اصغر

 

گندمـــــ پرس : طفل شش ماهه

اصغر، صدایم میکند

 امشب نگاهم میکند

فردا صدای اصغرم در دشت غوغا میکند

آن گریه های اصغرم

آن اشکهای اکبرم،

آن ناله های زینبم

آنها همه حیران شدند، در میان امتی آدم نما تنها شدند.

اصغر، صدایم میکند

امشب نگاهم میکند

 اصغر، کمی گریان شده، لبهای او خشکیده و خون جگر بابا شده

بابا برایم آب شو، بنشین کنارم اندکی آرام شو.

بابا!!! این کودکان اینجا چرا گریان شدند، در میان امتی آدم نما حیران شدند؟؟

لشکر مردان نامحرم کجا!!! این گلوی اصغر اطهر کجا!!!

لشکر مردان بی غیرت کجا!!! این حسین و اکبر و زینب کجا!!!

بابا، بدان من کودکی شش ماهه ام

با جنگ من بیگانه ام

بابا، بگو عباس کو؟؟؟؟ آن عموی خوب من، عباس کو؟؟

آن شبیه کوه، عباس کو؟؟؟مشک اینجا نیست، عباس کو؟؟؟

اصغرم: عباس میدان رفته است

بهر آبی بر صغیران رفته است

 اصغرم: عباس رفت و برنگشت

سوی شطی رفت و از شط بار دیگر برنگشت.

اصغرم:  بابا برایت آب شد

 

دکتـر مهدی دهمرده

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد
مطالب مشابه